از “ندا”مون تا “ندا”شون

hqdefault

سالِ هشتاد و هشت را خاطرت هست؟ مردم در چهارراهِ خواست و اعتراض، سرکوب و ترس ایستاده بودند. از خطِ شکسته‌ی “رای من کجاست؟” رسیده بودند به حرفِ درشتِ “مرگ بر اصل ولایت فقیه”. در خیابان خون بود و در خانه ترس. بیرون سایه‌ی سرکوب گشت می‌زد و در درون از دیش‌های ماهواره که نام‌شان را “علمک‌های شیطان” گذاشته بودند، شکلِ دیگر از زدنِ ریشه‌ی خواستن بیرون زد. شبکه‌ی “من و تو” زمانی روئید که در خیابان شعرِ شهریار دادور را روی دیوار و کاغذ می‌نوشتند “با رویشِ ناگزیرِ جوانه چه می‌کنید؟” رنگین کمان دل‌انگیزِ سرگرمی و “من سیاسی نیستم” وسط سالِ هشتاد و هشت در آسمان چرخ خورد و روی پشت بام‌ها فرود آمد. گوگوش آکادمی کشفِ استعداد داشت و آن‌ طرف‌تر شام بفرما می‌زدند و امتیاز می‌دادند. سالی‌تاک زرشک زرین پخش و پلا می‌کرد و آن‌سو “ندا”شون بود که لباس شغل‌های مختلف را تن می‌کرد؛ و “چرا که نه؟”؛ سیاست، به معنای خواستِ دگرگونی و اعتراض به قدرتِ قاهر، باید لای صدای شاه ماهی و لوندی طغرل و موهای بلوند نداشون و دنبه‌های سالی‌شون دفن می‌شد

و چنین شد. قیچیِ سرکوب و تیغه‌های ظاهرن متفاوت‌اش- نیروی نظامی امنیتی در داخل و مدیومِ خوش‌رنگِ تفریح و “من سیاسی نیستم” و “حال بکنیم” در خارج- جنبش سال هشتاد و هشت را از آتش به خاکستر رساند. ندای ۸۸ یکه نماند و قل دیگری پیدا کرد. ندای اولی، پیکرِ متلاشی‌اش حاصلِ وضعیت بغرنج سیاسی بود و ندای دومی لوند و خندان؛ حاصلِ وضعیتِ دل‌انگیزِ “من سیاسی نیستم

کاش روایت در همین‌جا به پایان می‌رسید. کاش شبکه‌ی “من سیاسی نیستم” تا آخر پشت به ۸۸ باقی ماند و می‌گذاشت آن سال و انسان‌ها و خواسته‌های‌شان مالِ خودشان باقی بمانند. اما وقتی می‌توان وسطِ بحران با پررویی سازِ “سیاسی نبودن” را کوک کرد، وسط فراموشی‌ای که خود باعث‌اش شده‌ای، پرروتر از قبل می‌توان سمفونی رکیک “سیاست به مثابه‌ی روضه‌خوانی” را به راه انداخت. این‌جاست که “مسیح”ی از “نژادِ علی” از راه می‌رسد و به جای صلیب روی آنتنِ سابقن “غیرسیاسی” ظهور می‌کند و ماجرای سیاسی یک سال را تبدیل به برنامه‌ی “در جست‌وجوی عاطفه”ای می‌کند با حضور مادرانی گریان و سوگ‌وار و فرزند از دست داده که معلوم نیست دقیقن به چه دلیل از بین رفته‌اند و مهم‌تر این‌که چه کسانی بانیان از بین رفتن‌ و فراموش شدن‌شان بوده‌اند. تیغه‌ی دیروزی که سیاست را می‌بُرید و سانسور می‌کرد، نسخه‌ای نو از “سیاست”- بی‌خطر و بی‌هنر و بی‌پدر- ارائه می‌دهد برای بغض کردن و آه کشیدن‌هایی از جنس “تهران تا قاهره” که “یادش به‌خیر”ی به هم‌راه دارد و “جوانی هم بهاری بود بگذشت”ی

سال هشتاد و هشت را خاطرت هست؟ ندای بدون شبکه و آکادمی و پرژکتور و میک‌آپ و دوربین‌هایی با تصویربردارهای حرفه‌ای انگلیسی، ستاره‌ی آن سال بود. ستاره‌ای در خون که خواست‌اش “سیاسی” بود. حالا اما اینترنت را با اسم‌اش و به دنبال تصویرش جست‌وجو کن. چیزی که می‌بینیم لبی خندان است و دندان‌هایی سفید و موهای بلوند که با زبان درازی می‌گوید “ما به وقت‌اش سیاسی نیستیم” و به وقت دیگر “شوی سیاسی” به راه می‌اندازیم. رازِ کیفوری ما و زنده به گوری شما همین است. کاش دشمن فقط در درون بود با لباس فرم پوشیده و قابل شناسایی و با حروف حک شده‌ی “آی.آر.ایران”. اما هر جا که حرکتی در جهت تغییر وضع موجود باشد، از هزار جا آژیر خطر به صدا در می‌آید و جمهوری اسلامی است که در هزار شکل، باریک و بلند، ظریف و لوند، موفرفری و گیسو کمند!، بیرون می‌آید و چهره می‌کند