آرزوهای حبیب در گور

maxresdefault

حبیب که در دهه‌ی پنجاه با ترانه‌های‌اش راوی دنیای مردی تنها و شکست خورده بود، امروز در زادگاه‌اش درگذشت. حبیب چون بسیارانی دیگر با انقلابِ سال ۵۷ از حرفه و عشق و علاقه‌اش ممنوع و منع شد. رختِ سفر و تبعید پوشید. سال‌ها در کشوری دیگر، آمریکا، خواند و برنامه اجرا کرد اما در نهایت غربت را تاب نیاورد و به سرزمین‌اش برگشت. سرزمینی که دیگر چون سابق نبود. سرزمینی که برای خواندن مجوز صادر می‌کند. حبیب برای دوباره خواندن در سرزمین‌اش وارد معامله‌ای شد که از ابتدا بازنده‌اش مشخص بود. او برای ماندن از خود استعفا داد. از خواندن ترانه‌هایی که بارِ اجتماعی و سیاسی داشت، عذر خواست. برای کشته شده‌گان جنگ ایران-عراق و امام اول شیعیان ترانه ساخت و کنار آقازاده‌ی آیت‌الله خزعلی ایستاد و خواند. این همه کار برای گرفتن یک مجوز. حبیب مثل بسیارانی دیگر وارد معامله‌ای شد که منصفانه و برابر و قانونی و اخلاقی نبود. پذیرفتن این همه “خود نبودن” برای یک لحظه رفتن روی صحنه‌ی کشوری که به طور طبیعی حبیب هم باید در آن سهم داشته باشد. حبیب اما ابتدا پذیرفت که در این سرزمین صاحب حق نیست و بعد برای گرفتن امکانی که دیگر حق نبود به هر کاری تن داد و تراژیک‌تر از همه‌ی این‌ها این‌که آخر به آن امکان- خواندن در سرزمین‌اش- نرسید. حبیب آرزوی برحق‌اش را جایی چال کرد که حقِ خودش را نادیده گرفت. پذیرفت که حقی برای خواندن ندارد و برای همین در نهایت به آرزوی‌اش نرسید. حبیب که در دهه‌ی پنجاه مردِ تنهای شب بود و به دنبالِ “شهلا”ی‌اش می‌گشت، در سال‌های پایانی دهه‌ی هشتاد بارِ دیگر به سرزمین‌اش برگشت تا دوباره بتواند بخواند. نشد و نتوانست که بیش از همه خودش خود را دستِ کم گرفته بود. و امروز اوست که بی‌صدا زیر خاک می‌رود. در خاکی که صحنه‌اش در اختیار کسانی‌ست که نه صدای او را دارند، نه استعدادش را. اما معامله‌گران خبره‌ای هستند که راه و روش زیستن در جامعه‌ی امروز را می‌دانند